روز اول مدرسه را اصلا به یاد ندارم . فقط یادم هست از خانه تا مدرسه راهی طولانی ودور ودراز بود. که تک وتنها با پای پیاده در برف و سرما در باران و گل وشل طی میکردم. بیشتر شبیه بیابان بود تا خیابان وتک وتو هم خانه هایی توسری خورده که نامنظم ساخته شده بود. کل مسیر خاکی وسنگلاخ بود . آنقدر میرفتم تا به پلی لرزان، کم عرض وکوتاه که روی رودخانه ای گل آلود وخروشان بنا شده بود، میرسیدم. از آن پل ترسناک بدون نگریستن به آب که روی هم میغلطید وزوزه کشان میرفت و سرگیجه آور بود، با ترس ولرز میگذشتم. بعد از پل ، باز هم می رفتم تا به خیابانی آسفالته میرسیدم.
خیابان اریانا، که درخت چنار عظیمی داشت. پر ابهت. پراز شاخ وبرگ و سایه گستر . آنجا اتوبوس وتاکسی داشت ومدرسه من کنار چنار غول پیکر بود. دبستان افسر.
من روی نیمکت اول ، کنار دو دختر دیگر می نشستم. شاید از همان روز اول با هم دوست شده بودیم. شاید.
معلم ، جوان ، خوشگل و دوست داشتنی بود. کت و دامن های تنگ وچسبان می پوشید.
آن روزها یادگیری زبان از کلمه شروع می شد. باید کلمات را می خواندیم و مینوشتیم.
اولین بار با شوق وذوق مداد را در دست گرفتم تا کلمه آب را از روی تخته در دفترم بنویسم ، معلم مداد را از من گرفت وبه دست دیگرم داد. وباتحکم گفت:
_با این دست بنویس.
با دست راست نوشتن بسیار سخت بود و من دلم میخواست یواشکی به دور از چشم معلم با دست چپ بنویسم. هرچند که آن موقع دست چپ و راستم را نمیشناختم.
من هفت ساله قلبم به شماره می افتاد و تمام تنم عرق میکرد. دستم می لرزید وبغض راه گلویم را می بست. ترس در تمام وجودم رخنه میکرد. انگار گناهی بزرگ مرتکب شده بودم. معنی این کار را نمیفهمیدم. برای همین خیلی رنجیده بودم.
وقتی ظهر به خانه رسیدم. به هیچ کس چیزی نگفتم. مشقهایم را با ترس ولرز با دست چپ نوشتم. ولی کسی چیزی نگفت. انگار مرا نمیدیدند. همه سرشان به کار خودشان گرم بود.
روز بعد که به مدرسه رفتم، ناخودآگاه مداد را با دست چپ گرفتم. باز معلم بالای سرم ظاهر شد ومداد را از من گرفت.
من چنان شیون و گریه ای به راه انداختم که معلم وحشت کرد. های های گریه می کردم. معلم نمیدانست چه کند.
اودر آغوشم گرفت و گفت:
_ گریه نکن . چی شده؟
هق هق کنان گفتم :
_ بابام مرد.
خشکش زد. نگاهش مهربان شد . دیگر معلم نبود . مامان شد.
از آن روز محبوب شدم. توی بغلش جا گرفتم. با مهربانی دست چپم را گرفت تا من با دست راست بنویسم.
توی خانه هم خودم دست چپم را زیر تنه ام میگذاشتم. آنقدر نوازشها در من اثر کردکه یکماهه استاد شدم .
هرروز از من درمورد مادرم و وروزگارمان می پرسیدم قصه ای فی البداهه می ساختم وغصه دار تعریف میکردم.
دو سه ماه بعد .یکروز معلمی زیباتر به کلاس آمد ومن دیگر هرگز اورا ندیدم ونفهمیدم که چرا رفت ودروغ من، مثل یک راز باقی ماند ومن ماجرای چند ماه یتیم شدنم را هرگز به پدر و مادرم بروز ندادم. اما دیگر هم با دست چپ ننوشتم.
وقتی وارد دبیرستان شدم ، قضیه عوض شد. چپ دستها مهم شدند. حتی پز چپ دستها باهوشترن رامیدادم.
چند ماه یکبار از دفتر مدرسه چپ دستها را برای آمار صدا میزدند.پنج ، شش نفر بیشتر نبودیم . دوستانم مجبور به نوشتن با دست راست نشده بودندوهمچنان با دست چپ مینوشتند. فقط این ضربه روحی به من وارد شد.
هر بار که از دفتر اعلام میکردند، برای من مثل این بود که معمولا را صدا میزنند.
هرگز نرفتم و نگفتم چپ دست هستم.
بهر حال چپ دست بودن در آن دوران در نظر عامه عیب و ایراد محسوب میشد. خدا هم راست دستها را دوست داشت.
با دست راست صورت بشویید.
با دست چپ ا ول دست راست را بشویید
با دست راست مسح بکشید
ومن چپ دست گیج وویج می شدم.
فقط توی خانه راحت بودم . توی مهمانی و رستوران هم عزا میگرفتم، چون فکر میکردم همه چشمها به من دوخته شده . برای همین با بدبختی با دست راست غذا میخوردم و از آن محیط هیچ لذتی نمیکردم. هنوز هم در گیرم باخودم .چون در هفت سالگی اعتماد بنفسم از من ساقط شد.
بعدها که معلم شدم ، به چپ دستها نگاهی دیگر داشتم