شنبه چهارم آذر ۱۴۰۲ - 22:54 - منیژه سارونه -
زن در آینه به گیسوان بلندش دست کشید.
گیسوانی که شوهرش بسیار دوست میداشت.
وحالا دور دستش میپیچید و دور حیاط و اتاق اورا میگرداند.
وسوال پیچش میکرد. بگو.....بگو....اعتراف کن...
سرش را در دو دست گرفت. درد به سراغش آمده بود.
_ نه دیگر طاقت ندارم. باید بروم. چند سال تحمل؟
بسرعت از خانه بیرون آمد. با قدمهای محکم به راه افتاد.
_ تصمیم درستی گرفتم. تا کی؟
به ساختمانی که میخواست رسید. تابلو را خواند. وارد شد.
روی صندلی نشست.
_ چه فرمایشی داشتین؟
_ موهام....کوتاه کوتاه کنین. پسرونه...