سه شنبه نهم فروردین ۱۴۰۱ - 23:21 - منیژه سارونه -
خانم قاضی زاده ، معلم کلاس سوم دبستانم برای تعطیلات یک عالمه مشق داد. معلم بی انصاف. تکالیف عید خیلی اعصاب خرد کن بودو شیرینی عید را تلخ تلخ می کرد. عید با آن همه مراسمش وسیزده روز تعطیلی اش، خیلی کیف داشت. ولی خوشحالی بما بچه ها نیامده بود. همیشه یک چیزی سیخ مان میزد.
دوران بچگی هرسال با مامان به بازار میرفتم. شاید به خاطر متنوع بودن اجناس وارزانی آن.
بازار شلوغ وپر سروصدا وخنک بود. بوی ادویه ها مستم می کرد. بازار باان طاقهای بلندش و تیمچه هایش، در بعضی جاها مثل تونلی خنک می بلعیدمان. صدای فروشنده ها که مشتریهارا به داخل مغازه شان دعوت می کردند. احساس خود بزرگ بینی به مشتریها میداد. پف میکردند.
هر بار صدای کنار بروید. کنار بروید. به گوش میرسید. همه کنار میرفتند. مردی با کوله باری از طاقه های پارچه که روی پشتش تلنبار شده بودو به طرز ناراحت کننده ای زیر فشار آن خم ودولا بود ردمیشد.مادرم میگفت:
_ بیچاره حمال است.
ولی بعد کلمه حمال به شکل غیر منتظره نثار شیطنت هایمان میشد. می دیدم چقدر به بزرگترها احساس آرامش میدهد!! حمال....
بازار شلوغ باعث میشد. محکم دست مادرم را بگیرم یا چادرش را سفت بچسبم که نکنددران شوریده بازار گم شوم. از شلوغی ازآن پایین فقط پا میدیدم که تندتنددر حرکتند، یا جایی ساکن. از کفشها میفهمیدم که کدام مرد است وکدام زن. وبعضی اوقات صدای (جوووووون)که از اعماق وجود مردها بر می آمد را می شنیدم وباان صدا آشنا بودم. فرقی هم نداشت تو در چه سنی باشی. شهوتناک تقدیمت می کردند. توی هر مغازه ای چک و چانه رواج داشت. وزیروروکردن اجناس .و قسم حضرت عباس فروشنده ها. لباسها یک سایز بزرگتر از تنمان خریداری میشد. شاید هم دو سایز. چون مادرم میگفت:(( آب میره کوتاه میشه.))
سالها بعد، مادرم خواهر بزرگم را بخاطر لباسهای کوتاه ، دخترانش سرزنش میکرد. خواهرم در جواب میگفت:
_ از بس به تن من لباسهای گل و گشاد پوشاندی. توش گم بودم. پیرهن دراز مث عبا. وقتی پاره پوره میشد تازه قواره تنم میشد. و قاه قاه میخندید. با این حرفها خودم را مجسم میکردم بالباس که به تنم زار میزده و کفشی که در پایم لخ لخ میکرده. ولی با این وجود بوی نویی لباس وکفش را هنوز حس میکنم.
ظهر دود کباب و بوی کباب توی بازار میپیچیدو دلم ضعف میرفت و هوش از سرم می پراند ولی گرسنه با شکمی خالی با لب و لوچه آویزان با زنبیلی پر به خانه بر میگشتیم.
خانه تکانی به کمک فاطمه خانم، زن جوانی که برای کمک می آمد با دختر چند ماهه اش که تمام اعضای بدنش به جز سروصورت در قنداق پیچیده شده بود، انجام میشد. انیس را در کنار دیوار راهرو روی یک پتو میگذاشت. درست مثل یک دسته هاون. دسته هونگ زنده. که بعضی وقتها ونگ میزد. انیس صورت کوچولویی داشت . چشمانش از سورمه سیاه سیاه بودو نظر قربانی آبی رنگی با سنجاق به سینه اش آویزان. مثل گل سینه. انیس همیشه در صحنه هم با ما بزرگ شد. بعدها شغل مادرش را برگزید و ادامه داد.
سفره هفت سین را اصلا به یاد ندارم. وقتی مامان گندم خیس میکرد و جوانه ها را در بشقابی گرد میریخت و رویش پارچه خیس می انداخت. بوی ترشیدگی میداد.
زمانیکه پدرم با آجیل و شیرینی عید را به خانه می اورد. مامان توی ظرفهای نقره ای رنگ زیبا ، کوچک و بزرگ که لبه هایش کنگره دار بود . انواع شیرینی های کوچک را می چید. شیرینی نخودچی که در دهان آب میشد و هل و دارچینش طعم بهشت میداد. کاسه آجیل را پر میکرد. کمی برای ما در بشقابهای جداگانه میریخت. ما ذوقزده و با حوصله چهار زانو می نشستیم و بشقاب در بغل آجیل میخوردیم و شوریش را با تمام وجود مزه مزه میکردیم. روزهای بعد به دنبال آجیل هر سوراخ سنبه ای را سرک میکشیدیم.چون مامان ظرف آجیل را از چشم ما پنهان میکرد. قرآن روی میز کنار سبزه ، اسکناسهای نو را درخود نگهداری میکرد تامادرم بعداز سال تحویل به همه عیدی دهد. بعد از سال تحویل بوسیدن همدیگر رسم بود . ولی هرگز بوسیدن پدر ومادرم را ندیدم. شاید بعد دور از چشم بچه ها در صندوق خانه...
وظهر عید سفره رنگین با سبزی پلو ماهی ، آنهم با ماهی دودی . همه عید برای ما نوبرانه بود. نوبر بهار.
آن روزها رفتند. روزهایی که همه چیز بوی تمیزی و نویی و تازگی میداد.بهار هم بهار بود.
همه دفتر ها و کتابها لب بخاری اتاق ، اینه دقم شده بودند. اینه دق. وکابوس روز و شب من. کتابت از همه بدتر بود. باید کل فارسی را با خط خوش مینوشتم. اکثر عیدها خواهرم با التماس من مشقهایم را می نوشت. تازه باید غرزدنهایم را هم تحمل می کرد. (( مثل خودم بنویس.)) و آن سال مشقها و مسئله هارا با کمک او نوشتم. ولی کتابت را هرچه زور زدم ، تمام نشد. با خودم گفتم:(( میگویم عید اصفهان بودیم.)) با این فکر بکر با خیال راحت سیزده بدر را هم در دشت و دمن همراه بچه ها بازی کردم و سوار برتاب که به تنه دوچرخه کهن میبستند. فریاد خوشحالیمان گوش فلک را کر کرد و سرمان به آسمانه سایید. دست باد صورتمان را نوازش کرد وموهایمان را پریشان. بازی دسته جمعی کلاه نقی سر تقی هم با شور و هیجان اجرا شد و بازنده بازدن روی قابلمه رقصید.
وقتی در ماشین به عقب برگشتم سبزه مان در کنار سنگی در آب خودش را برایم تکان میداد. بوی ترشیدگی باز مشامم راازرد.
صبح چهاردهم با روپوش ارمک طوسی به تن و روبان سفید به موها وکفشهای نو به پا راهی مدرسه شدم. بعد از عید مشخصه همه ، کفشهای نو بود. رنگ و وارنگ ورنگ و روی باز خودمان.
وقتی توی کلاس روی نیمکت ها نشستیم، بعد از احوال پرسی و عید مبارکی. خانم قاضی زاده باهمان خط زیبای خنده روی صورتش، رو به همه گفت:
_ تکلیف عید را روی میز بذارین.
چه لهجه ترکی قشنگی داشت و چه ابهتی. همه ازاو حساب می بردیم.
چقدر خدا خدا کردم که نوبتم نشود. ده بار قل اعوذوبربالناس خواندم. از هولم همین یادم می آمد. چقدر خدا خدا کردم که مرا نبیند واز من رد شود . معجزه ای اتفاق بیفتد . ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. بالاخره نوبت من رسید . رنگ پریده و با ترس ولرزگفتم، که نتوانستم کتابت را تمام کنم.
گفت: چرا؟
_ مسافرت بودیم
_ کجا؟
_ اصفهان. رفته بودیم پیش عمه هام.
آهسته گفتم. ولی او با صدای بلند به مبصر گفت:
_ برو از کلاس دوم خواهرش را صدا بزن.
فکر اینجا را نکرده بودم. کف دستهای عرق کرده ام را آماده چوب خوردن کردم . قبل از من چند تا از بچه ها چوب خورده بودند و در خود مچاله شده بودند . باز با خدا وارد مذاکره شدم :(( خدایا همین یه دفه ))
بعد از چند دقیقه خواهرم با مبصر وارد شد. سکوت کلاس را فرا گرفت . همه چشمها به او دوخته شد. خانم گفت:
_ شماها عید کجا بودین؟
وجیهه مات مات نگاه کرد وبعد گفت :
_ هی جا. خونه بودیم . عید دیدنی رفتیم.
_ مسافرت نرفتین؟ اصفهان ؟
_ نه
خانم قاضی زاده چنان نگاهم کرد که دلم میخواست همان لحظه زمین دهان باز کند ومرا ببلعد . حسابی پیش همکلاسی هایم کنف شده بودم . همینطور دست بر دهان بیصدا بمن می خندیدند وبا نگاهشان مسخره ام می کردند. خوشبختانه خانم معلم باهمان نگاه شماتت بار تنبیهم کرد و کف دستهایم درد چوب را تجربه نکرد.
وقتی لرزان روی نیمکت سرجایم می نشستم. فقط توی دلم برای خواهرم خط و نشان می کشیدم.