صبح برای استخدام در شرکتی با خواهرم راهی آزمایشگاه شدم.با ورقه کار گزینی. برای تایید سلامتیم. باید به مهر دکتر آزمایشگاه مزین می شد.
آزمایشگاه راهرویی دراز داشت. با صندلیهای چرمی. ته راهرو هالی مربع شکل. بسوی خانم منشی که پشت میزی نشسته بود، رفتیم. ورقه را تحویل دادم و هزینه را. مرا با ورقه ای دیگر به اتاقی راهنمایی کرد. در اتاقی کوچک ورقه را بدست مرد جوان سفید پوش دادم. وروی صندلی دسته دار روبرویش نشستم.
نشستم روبروی تزریقات چی پیر ابله رو. دوازده ساله بودم. تب داشتم. برای پیدا کردن رگ دستم. پیرمرد دستم را گرفت. از بالا تا پایین دستم را مالش داد. مالش یا نوازش. چندش آور بود. رگ پیدا نمیشد. فریاد زدم مامان.
به خود آمدم. کنارم میزی بود پراز لوله های پرخون. مرد جوان سفید پوش دستم را گرفت. و به دنبال رگ آبی روی دستم ضربه زد. چشم دوخته بود به رگها.
_ چرا رگ نداری؟
_ این همه رگ؟
_ به درد بخور نیست. پاره میشه. دستت را مشت کن.
مشتم اندازه قلبم بود. قلبم چه کوچک بود. خوشبختانه با آخرین ضربه رگ به درد بخور پیدا شد. رگ آبی
تب داشتم. خودش دستم را مشت کرد. مورمورم شد. باز دستم را مالید. ملتمسانه باز گفتم:(( مامان))
شنید. گفت:(( اگه پیدا نمیشه. زحمت نکشین. میگم دکتر داروشو عوض کنه.))
عجله نکنین. خب رگ پیدا شد. نترس عموجون.
_ آشغال.
_ چیزی گفتین؟
_ نه.
با بستن بندی کشی به دور بازو ومالش سطح پوست با پنبه الکلی، سوزن سرنگ را در رگ فرو برد. مثل زنبور نیش زد. صورتم جمع شد. مایع بدرنگی دوید توی سرنگ. قرمز بدرنگ. بند را باز کرد. گفت: مشتت را باز کن.
گل یا پوچ. باز کردم. خالی بود . یواش یواش سرنگ پرخون خون شد. پنبه آغشته به الکل را روی دستم فشار دادم.
او شیشه کوچکی برداشت. زیادی کوچک. یاد شیشه زعفران مادرم افتادم. برچسب اسمم را رویش چسباندو به دستم داد. با ورقه. گفتم:(( نمیشه ببرم خونه. فردا میارم.))
_ نه آزمایش اعتیاده.
کیفم را با ورقه به خواهرم دادم.
با شیشه وارد دستشویی شدم. بوی ضدعفونی کننده. بوی مرکوکرم. بوی ادرار. نفسم را بند آورد. همچنین ادرارم را...
روی کاسه توالت نشسته بودم، فکور. یک دست شیشه و یک دست روی دماغ. به مردک پیر ابله رو فحش میدادم. قرمساق. چه نکبتی بود. چرا از یادم نمیرود؟
با تقه ای به در از جا پریدم.
_ چیکار میکنی؟ از بوی عطر وگلاب مست شدی؟
صدای خواهرم بود. شورت وشلوار را بالا کشیدم و شیشه را روی لبه دستشویی گذاشتم. دستم را شستم. دررا نیمه باز کردم و با ناراحتی گفتم:(( ندارم.)) خواهرم چشمکی زد. پریدم بیرون. او رفت توی بو. برگشت با شیشه پر. در سوت ثانیه.
در راهرو شیشه را روی میزی که پر از شیشه های زرد کمرنگ و پررنگ بود، گذاشت.
بیرون هوای تازه سرحال شدیم. به خاطر شاهکارمان تا خانه خندیدیم. دکتر آزمایشگاه شاید یک آدم استثنایی را کشف میکرد.
