جمعه چهارم آذر ۱۴۰۱ - 17:48 - منیژه سارونه -
روحم هنوز نمیداند چگونه از جسمم، فرار کند.
روحم درون جسمم، خودش را به درودیوار میزند.
روحم زورکی جسمم را، تحمل میکند.
سکته مغزی باعث شد، نصف روحش بیرون منتظر بماند.
عزرائیل روحش را دزدید.
افکار امروزم به افکار دیروزم، سیلی زد.
افکار امروزم، دلش برای افکار دیروزم می سوزد.
گریه، سکوت در مقابل ظلم است.
وقتی سکوتش را شکست، دیوار فرو ریخت.
برای اینکه سکوت کنم، دهانم را دوختم.
مهر سکوت را ، بلعیدم
زندگی درهیاهوی سکوت درونم، گذشت.
آنقدر سکوت کرد، که واژه ها را فراموش کرد.
درچشمانش غوغا بود، بردهانش مهر سکوت.
گریه کردم، احساساتم شسته شد.
نشستم، احساساتم روی گلهای دامنم ریخت.
خوابیدم، احساساتم در بغلم قلمبه شد.
احساساتم با عقلم دست به یقه، شد.
داستان درام، اشک قلم را درآورد.
نویسنده، سرقلم را تراشید.
سانسور، دل قلم را خراشید.
تیزی قلم، شخصیت داستان را سوراخ کرد.
نگاه گره خورده ام، کورشد.
وقتی نگاهش به نگاهم خورد، شیشه عینکم جلو ضربه را گرفت.
کوه آتش فشان از غصه های زمین، ترکید.